غزل شمارهٔ ۴۰
از ما به فتنه سرمکش، ای ناگزیر ماکه آمیزشیست مهر ترا با ضمیر ما
ما قصهای که بود نمودیم و عرضه داشتتا خود جواب آن چه رساند بشیر ما
نینی ، به پیک و نامه چه حاجت؟ که حال دلدانم که نانوشته بخواند مشیر ما
ای باد صبحدم خبر ما بپرس نیککین نامها نه نیک نویسد دبیر ما
ای صوفی، ار تو منکر عشقی به زهد کوشما را ز عشق توبه نفرمود پیر ما
بس قرنها سپهر بگردد بدین روشتا بر زمین عشق نیابد نظیر ما
پستان خود به مهر بیالود و دوستیروز نخست دایه که میداد شیر ما
در آب و گل ز آدم خاکی نشان نبودکغشته شد به آب محبت خمیر ما
دلبر ز آه و نالهٔ من هیچ غم نداشتدانست کان شکار نیفتد به تیر ما
زان دل شکستهایم که بر دوست بستهایمکز ما دل شکسته طلب کرد میر ما
سهلست دستگیری افتاد گان ولیوقتی بود که دوست شود دستگیر ما
با خار ساختیم، که گل دیر بردمدشاخ بلند دوست به دست قصیر ما
از جان برآمدست، نباشد شگفت اگردر دل نشیند این سخن دلپذیر ما
ای اوحدی، اگر ید بیضا بر آوریمشنو، کزان تنور برآید فطیر ما