غزل شمارهٔ ۴۰۸
آن سست عهد سخت کمان اوفتاد بازگفتم که: عاشقم، به گمان اوفتاد باز
گفتم: ز پرده روی نماید، نمود، لیکاندر درون پردهٔ جان اوفتاد باز
چون بوسه خواهمش به زبان، قصد سر کندسر در بلا ز دست زبان اوفتاد باز
خالی نمیشود دلم از درد ساعتیدل در غمش ببین به چه سان اوفتاد باز؟
نشگفت سر عشق من ار آشکار شدکان صورتم ز دیده نهان اوفتاد باز
چشمش بسوخت جان و رخ او ببرد دلغارت ببین که در دل و جان اوفتاد باز
از شوق زلف و قامت و رویش زبان مندر ناله و نفیر و فغان اوفتاد باز
او میرود سوار و سراسیمه در پیشدل میرود پیاده، ازان اوفتاد باز
گویند: کاوحدی، ز غم او چنین بسوزبیچاره اوحدی، نه چنان اوفتاد باز