غزل شمارهٔ ۴۰۷
منم غریب دیار تو، ای غریبنوازدمی به حال غریب دیار خود پرداز
به هر کمند که خواهی بگیر و بازم بندبه شرط آنکه ز کارم نظر نگیری باز
گرم چو خاک زمین خوار میکنی سهلستچو خاک میکن و بر خاک سایه میانداز
درون سینه دلم چون کبوتران بتپدچه آتشست که در جان من نهادی باز؟
هوای قد بلند تو میکند دل منتو دست کوته من بین و آرزوی دراز!
بر آستین خیالت همی دهم بوسهبر آستان وصالت مرا چو نیست جواز
هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خودنظر به روی کسی بر نمیکنی از ناز
اگر بسوزدت، ای دل، ز درد ناله مکندم از محبت او میزنی، بسوز و بساز
حدیث درد من، ای مدعی، نه امروزستکه اوحدی ز ازل بود رند و شاهد باز