غزل شمارهٔ ۴۰۶
من بدین خواری و این غربت از آن راه درازبه تمنای تو افتادهام، ای شمع طراز
آمدم تا به در خانه سلامت گویمبه ملامت ز سر کوچه کجا گردم باز؟
گر چه در شهر ترا هم نفسان بسیارندنفسی نیز به احوال غریبان پرداز
آز بسیار به دیدار تو دارد دل ماتا بر ما ننشینی ننشیند آن آز
نازنینا، رخ خوبت به دعا خواستهاممینمای آن رخ آراسته و میکن ناز
سر مپیچان، که به رخسار تو داریم امیدرخ مپوشان، که به دیدار تو داریم نیاز
در نماز همه گر زانکه حضوری شرطستبیحضور تو نشاید که گزارند نماز
مشکل اینست که: هر موی تو در دست دلیستورنه چون موی تو این کار نمیگشت دراز
راز شبهات بکس چون بتوان گفت؟ که ماروزها شد که بخود نیز نگفتیم این راز
من خود از دام تو دل را برهانم روزیگر تو در دام من افتی نرهانندت باز
مردمان گر چه درین شهر فراوان داریاوحدی را به خداوندی خود هم بنواز