گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۵

صاحب روی خوب و زلف درازنه عجب گر به عشوه کوشد و ناز
آنکه زلفش به بردن دل خلقدام سازد، کجا شود دمساز؟
خفته در خواب خوش کجا داند؟که شب ما چه تیره بود و دراز!
آتش دل، که من بپوشیدمفاش کرد آب دیدهٔ غماز
دل سوزان اگر چه صبر کنداشک ریزان به خلق گوید راز
هر که او گفت: دل به خوبان دهگفته باشد که: دل به چاه انداز
چه دل نازنین بدین ره رفتکه ازیشان یکی نیامد باز؟
ای که جمعی، ترا چه سوز بود؟شمع داند حدیث گرم و گداز
صنما، قبلهٔ منی به درستدلبرا، عاشق توام به نیاز
زان ما شو، که درد دل باشدهجر تنها و وصل با انباز
زاغ ما در چمن شود، مشنوکه: برآید ز بلبلی آواز
نیست جز آتش دل محمودگذر باد بر وجود ایاز
گر تو محراب هر کسی باشیما به جای دگر بریم نماز
ناتوان توایم و می‌دانیساعتی، گر توان، بما پرداز
دولتی چند روزه باشد حسنتو بدین حسن چند روزه مناز
دل ما را به وصل خود خوش کناوحدی را به لطف خود بنواز