گنج

غزل شمارهٔ ۴۰۴

پاکبازان را چه خارا و چه خز؟گر به رنگی قانعی در خرقه خز
جامه گه ازرق کنی، گاهی سیاهجامه خود دانی، تو مردم را مرز
آخرت زندان تن خواهد شدناین که بر خود می‌تنی چون کرم قز
گر تو ایزد را بدین خواهی شناختنیک دور افتاده‌ای، سودا مپز
چون نخواهی فهم کردن، زان چه سود؟گر منت مشروح گویم، یا لغز
محتسب گو: در پی رندان مروکین جماعت را نباشد سنگ و گز
عیب مستان کم کن و در مجلس آیگر ننوشی باده‌ای، سیبی بگز
باده خوردن در بهار ار ظلم بوددر زمستان خود نمی‌جوشید رز
گوش داری گفتهای اوحدیتا که لؤلؤ را بدانی از خرز