غزل شمارهٔ ۴۰۳
صنما، بیتو مرا کار به جان آمده گیردلم از درد فراقت به فغان آمده گیر
دل شوریده ز هجر تو به جان میآیدجان سرگشته ز هجرت به دهان آمده گیر
زان زنخدان چو سیب تو بده یک بوسهوآنگه از باغ تو سیبی به زیان آمده گیر
خلق گویند که حال تو بر دوست بگویحال خود گفته و بر دوست گران آمده گیر
آرزوی تو گر آن است که من کشته شومآن چنان کارزوی تست چنان آمده گیر
گفتهای: اوحدی آن به که ز پیشم برودرفته از پیش تو و باز دوان آمده گیر