غزل شمارهٔ ۴۰۲
گر چه دورم، نه صبورم ز تو، ای بدر منیردور بادا! که کند صبر ز یاد تو ضمیر
دلم آخر ز تو چون صبر تواند؟ کاولگلم از خاک سر کوی تو کردند خمیر
چشم ازان غمزه و رخسار بنتوانم دوختاگرم غمزه و چشم تو بدوزند به تیر
سر فدا کردم و جان میدهم و دل بر تستجگرم نیز مکن خون، که نکردم تقصیر
نکنم قصهٔ زلفت،که حدیثیست درازنبرم نام فراقت، که گناهیست کبیر
بارها پیش تو این نامه فرستادم، لیکدیرها شد که جواب تو نیاورد بشیر
چون رسد نامهٔ وصل تو به من؟ چونکه ز کبرنام من خود ننویسی و نگویی به دبیر
گوش بر نالهٔ من دار و ببین حال دلمتا ننالم به خدایی ،که سمیعست و بصیر
ناگزیرست که با خولی تو سازد دلکه ندارد نظر از دیدن روی تو گزیر
فاش کرد اوحدی این واقعه بر پیر و جوانکه: تو معشوق جوانی و منت عاشق پیر