غزل شمارهٔ ۴۰۹
یار ار نمیکند به حدیث تو گوش بازعیبی نباشد، ای دل مسکین، بکوش باز
چون پیش او ز جور بنالی و نشنوددرمانت آن بود که بر آری خروش باز
هر گه که پیش دوست مجال سخن بودرمزی سبک در افکن و میشو خموش باز
ای باد صبح، اگر بر آن بت گذر کنیگو: آتشم منه، که در آیم به جوش باز
حیران از آن جمال چنانم که بعد ازینگر زهر میدهی نشناسم ز نوش باز
گفتی به دل که: صبر کن، او بیقرار شددل را خوشست با سخنانت به گوش باز
خواهم بر آستان تو یک شب نهاد سرآن امشبست گر نبرندم به دوش باز
چون سعی ما به صومعه سودی نمیکندزین پس طواف ما و در میفروش باز
گر اوحدی به هوش نیاید شگفت نیستمست غم تو دیرتر آید به هوش باز