غزل شمارهٔ ۳۸۹
هیچ نقاشی نیامیزد چنین رنگ، ای پسراز تو باطل شد نگارستان ارژنگ، ای پسر
روی سبزا رنگت اندر حلقهٔ زلف سیاهسرخ رویان را ببرد از چهرهها رنگ، ای پسر
زخم تیر غمزهٔ آهن شکافت را هدفسینهای میباید از فولاد، یا سنگ، ای پسر
گر چه میدانم که: حوران بهشتی چابکندهم نپندارم که باشند این چنین شنگ، ای پسر
هم به چنگت کردمی سازی، گرم بودی ولیبر نمیآید مرا جز ناله از چنگ، ای پسر
طاقت جنگت نداریم، آشتی کن بعد ازینآشتی گر میتوان کردن، مکن جنگ، ای پسر
هر سواری زان لب شیرین شکاری میکنداسب بخت ما، دریغ، ار نیستی بنگ، ای پسر
با جفا دیگر چرا تنگ اندر آوردی عنان؟رحم کن بر ما، که مسکینیم و دلتنگ، ای پسر
هر غمی را چارهای کردم به فرهنگی،ولیبا فراقت بر نمیآیم به فرهنگ، ای پسر
اوحدی را در غمت ینگی به جز مردن نماندگر بمانی مدتی دیگر برین ینگ، ای پسر