غزل شمارهٔ ۳۹۰
من که خَمّارم، به مسجدها مده راهم دگرکاین زمان میخوردم و در حال میخواهم دگر
محنت من جمله از عشقست و رنج از آگهیبادهای در ده، که عقلم هست و آگاهم دگر
رحم بر گمراه و سرگردان نگفتی: واجبست؟رحمتی بر من، که سرگردان و گمراهم دگر
مدتی دربسته بودم دیده از دیدار خوابصورت او در خیال آمد ز ناگاهم دگر
روی گندمگون او با من نمیدانم چه کرد؟این همی دانم که: همچون کاه میکاهم دگر
با زنخدانش مرا میلیست، میدانم که: زودخواهد افگندن به بازی اندر آن چاهم دگر
هم ببخشیدی دلش بر نالهٔ شبهای منگر به گوش او رسیدی ناله و آهم دگر
من که بر عشقم بریدستند ناف از کودکیچون توان از عشق ببریدن به اکراهم دگر؟
اوحدی امسال اگر آهنگ رفتن میکندگو: سفر میکن، که من حیران آن ماهم دگر