غزل شمارهٔ ۳۸۵
تن به تو دادم، دل و جانش مبردل برت آمد، ز جهانش مبر
از دل من گرچه گرو میبریاول بازیست، روانش مبر
دشمن من بر دهنت سود لباو چه شناسد؟ به زبانش مبر
گر سرم از پای تو دوری کندباز به جز موی کشانش مبر
گفت: شبی دست بگیرم ترازلف تو، باز از سر آنش مبر
روی نهان کردی و بردی دلمگرنه ببازیست، نهانش مبر
عقل، که شاگرد سر زلف تستاو بگریزد، به دکانش مبر
تا کمر زر ندهد دست مندست بگیر و به میانش مبر
اوحدی ار بندهٔ روی تو نیستبند کن و جز به سگانش مبر