غزل شمارهٔ ۳۸۴
هر دم برم به گریه پناه از فراق یارآه! از جفای دشمن و آه از فراق یار!
نشگفت! اگر شکسته شوم در غمش، که هستبارم چو کوه و روی چو کاه از فراق یار
تا آن دو هفته ماه ز من دور شد، شدستروزم چو هفته، هفته چو ماه از فراق یار
چون جان به لب رسید و دل از غم خراب شدتن نیز گو: ممان و بکاه از فراق یار
باری، به هیچ نوع خلاصم ز رنج نیستگاه از فلک برنجم و گاه از فراق یار
چشمم چو صبح گشت سپید از جفای چرخصبحم چو شام گشت سیاه از فراق یار
هر لحظه آتشی به جگر میرسد مراخواه از وصال دشمن و خواه از فراق یار
تا کی نشیند آخر ازین گونه اوحدی؟دل در خیال و چشم به راه از فراق یار
ای دل، تو روز وصل همین نوحه میکنیمعلوم شد که نیست گناه از فراق یار