غزل شمارهٔ ۳۸۶
از باده در فصل خزان افتان و خیزان نیکترور یار دلداری دهد خود چون بود زان نیکتر؟
شد باغ پرینگی دگر، هر برگی از رنگی دگردر زیرش آونگی دگر از لعل و مرجان نیکتر
صرصر غبار انگیخته، در شاخسار آویختهبر ما نثاری ریخته، از صد زرافشان نیکتر
شاخ رزان،در گشت رز، پوشیده رنگارنگ خزهر گوشه شادروانی از تخت سلیمان نیکتر
بر شاخساران سور بین، و آن سیبها چون نور بینسیبی به چشم دور بین، از روی جانان نیکتر
فصلی چنین، میخواه، می، برکش نوای چنگ ونیور گم توانی کرد پی، گم کن، که پنهان نیکتر
بیاوحدی مستی مکن، با نیستان هستی مکنچندین سبک دستی مکن، ای وصلت از جان نیکتر