گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۶

دوشم فغان و ناله به هفت آسمان رسیددو دم به دل برآمد و آتش به جان رسید
بر تن شنیده‌ای چه رسید از فراق جان؟از درد دوری تو دلم را همان رسید
هرگز جفا نبرده و دوری ندیده‌امبر من جفا و جور تو نامهربان رسید
انصاف من بده: که کجا گویم این سخن؟کز یار برگزیده به یاران زیان رسید
دوشم رقیب بر سر کوی تو دید و گفت:باز این ستم رسیدهٔ فریادخوان رسید
ما را مگر به پیش تولطف تو آوردورنه به سعی ما به کجا می‌توان رسید؟
حال من و تو فاش چنان شد، که سالهازین دوستی بهر طرفی داستان رسید
یک روز بشنوی که: تن اوحدی ز غمخاک در تو گشت و بدان آستان رسید
من بلبلم ز درد بنالم، علی‌الخصوصفصلی که گل شکفته شد و ارغوان رسید