گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۵

من کشتهٔ عشقم،خبرم هیچ مپرسیدگم شد اثر من،اثرم هیچ مپرسید
گفتند که: چونی؟ نتوانم که بگویماین بود که گفتم، دگرم هیچ مپرسید
فردا سر خود می‌کنم اندر سر و کارشامروز که با درد سرم هیچ مپرسید
وقتی که نبینم رخش احوال توان گفتاین دم که درو می‌نگرم هیچ مپرسید
بی‌عارضش این قصهٔ روزست که دیدیداز گریهٔ شام و سحرم هیچ مپرسید
خون جگرم بر رخ و پرسیدن احوال؟دیدید که خونین جگرم، هیچ مپرسید
از دوست به جز یک نظرم چون غرضی نیستزان دوست به جز یک نظرم هیچ مپرسید
از دست شما جامه دو صد بار دریدمخواهید که بازش بدرم هیچ مپرسید
با اوحدی این دیدهٔ‌تر بیش ندیدیمبالله ! که ازین بیشترم هیچ مپرسید