غزل شمارهٔ ۳۶۹
سحر گه چون نسیم زلف آن دلدار میآیددرخت شوقم از برگش به برگ و بار میآید
ز توفان خفتگان کوچه را آگاه دار امشبکه سیل گریهٔ این دیدهٔ بیدار میآید
حروف نامهام بینقطه آن بهتر که از چشممبسست این قطرههای خون که بر طومار میآید
نمیآید ز من کاری درین اندوه و سهلست اینگر آن دلدار شهر آشوب من در کار میآید
نگارینا، به خاک آستانت فخرها دارمنمیدانم چرا از من چنینت عار میآید؟
اگر بیچارهای نزد تو میآید، مکن عیبشکمندش چون تو در خود میکشی ناچار میآید
مپرس از اوحدی حال نماز و صوم و قراییکه مسکین این زمان از خانهٔ خمار میآید