گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۰

دیریست که یار ما نمی‌آیدپیغام به کار ما نمی‌آید
هر کس به تفرجی و صحراییخود بوی بهار ما نمی‌آید
ما را به دیار او نباشد رهاو خود به دیار ما نمی‌آید
کمتر ز سگیم در شمار اوزیرا به شمار ما نمی‌آید
ای دل، بتو پیش ازین همی گفتم:کین عشق به کار ما نمی‌آید
دولت همه جا برفت و باز آمدهرگز بگذار ما نمی‌آید
یک دم نرود که یاد او صد پیاندر دل زار ما نمی‌آید
آن دام که ما نهاده‌ایم، ای دلدر چشم شکار ما نمی‌آید
ای اوحدی، از خوشی کناری کنکان بت به کنار ما نمی‌آید