غزل شمارهٔ ۳۶۷
دل سرمست من آن نیست که با هوش آیدمگر آن لحظه کش آواز تو در گوش آید
رخت این آتش سوزنده که در سینه نهادعجب از دیگ هوس نیست که در جوش آید
بجز آن کایم و در پای غلامان افتمچه غلامی ز من بیتن و بیتوش آید؟
شربت قند رها کن، که از آن ساعد و دستاگرم زهر دهی بر دل من نوش آید
مگرم داعیهٔ لطف تو بگشاید چشمورنه از من چه سکون و ادب و هوش آید؟
حسن پنهان تو بر خاطر من سهل کندهر چه از جور رقیبان جفا کوش آید
بر نیازست و دعا دست جهانی زن و مردتا کرا گوهر آن گنج در آغوش آید؟
بیم آنست که: از فکرت و اندیشهٔ توهمه تحصیل که کردیم فراموش آید
بید با قامت رعنای چنان شرط آنستکه به سر پیش تو، ای سرو قباپوش، آید
عجب از طالع خود دارم و دوران فلککان چنان صید به دام من مدهوش آید
اوحدی وقت سخن گر چه گهر بارد و درپیش لعل لب گویای تو خاموش آید