غزل شمارهٔ ۳۶۶
هر کرا چون تو پریزاده ز در باز آیدبه سرش سایهٔ اقبال و ظفر باز آید
کور اگر خاک سر کوی تو در دیده کشدهیچ شک نیست که نورش به بصر باز آید
کافر، از بهر چنین بت که تویی؛ نیست عجبکز پرستیدن خورشید و قمر باز آید
هر که دیدار ترا دید و سفر کرد از شهرهیچ سودش نکند تا ز سفر باز آید
آفتاب از سر هر کوچه که بیند رویتشرمش آید که بدان کوچه دگر بازآید
عاشقی را که برانند ز پیشت به قفاراستی بیقدمست ار نه به سر باز آید
نه هوای لب و چشم تو مرا صید تو کردطفل باشد که به بادام و شکر باز آید
بیدلی را که ز پیوند رخت منع کننددر چه بندد دل خویش؟ از تو اگر باز آید
زین جهان اوحدی ار رخت بقا دربنددزان جهانش، چو بپرسی تو خبر، باز آید