گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۸

گفتم: که: بی‌وصال تو ما را به سر شودگر صبر صبر ماست عجب دارم ار شود
مهر تو بر صحیفهٔ جان نقش کرده‌ایممشکل خیال روی تو از دل بدر شود
گفتی که: مختصر بکنیم این سخن، ولیگر بر لبم نهی لب خود، مختصر شود
غیر از دو بوسه هر چه به بیمار خود دهیگر آب زندگیست، که بیمارتر شود
گر ما بلا کشیم ز بالات، عیب نیستکار دلست و راست به خون جگر شود
از فرق آسمان برباید کلاه مهردستی که در میان تو روزی کمر شود
روزی به آستانهٔ وصلی برون خرامتا اوحدی به جان و دلت خاک در شود