گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۹

ترا چه تحفه فرستم که دلپذیر شود؟مگر همین دل مسکین چو ناگزیر شود
به بوی زلف تو، از نو، جوان شوم هر بارهزار بار تنم گر ز غصه پیر شود
گرم تمامت خوبان خلد پیش آرندگمان مبر که مرا جز تو در ضمیر شود
بدان صفت که تو آن زلف می‌کشی در پایبهر زمین که رسی خاک او عبیر شود
عجب که بوی لب و ذوق بوسهٔ تو دهدبه آب زندگی ار گل شکر خمیر شود
نبیند این همه خواری که از تو من دیدممجاهدی که به شهر فرنگ اسیر شود
خدنگ غمزهٔ شوخت ز جوشن دل منگذار کرد چو سوزن که در حریر شود
گرش ز ابرو و مژگان حیات بارد و نوشچو نوبتش به من آید کمان و تیر شود
در آن دلی که تو داری اثر نخواهد کردهزار بار گرم ناله بر اثیر شود
مرا که شوخی چشمت ز پا چنین انداختچه باشد از سر زلف تو دستگیر شود؟
ضرورتست که هم سایه‌ای بر اندازنددر آن دیار که همسایه‌ای فقیر شود
چنین که گشت به عشق تو اوحدی مشهورعجب مدار که بر عاشقان امیر شود
کسی که صرف کند عمر خویش در کاریشگفت نیست که در کار خود بصیر شود