گنج

غزل شمارهٔ ۳۴۷

آن فروغ دیده و آن راحت دل می‌رودرخت بردارید، همراهان، که محمل می‌رود
کاروان مشکل رود بیرون، کز آب چشم منجمله را خر در خلاب و بار در گل می‌رود
ای که دیدی قتل من در پای آن سرو سهیشحنه را ز این فتنه واقف کن که: قاتل می‌رود
مردمان گویند: هرچه از دیده رفت از دل برفتنی، که بر جایست نقش یار و مشکل می‌رود
حق به دست ماست گر بر نیکوان عاشق شویمو آنکه این را حق نمی‌داند به باطل می‌رود
منزل اندر جان ما دارد غم او بعد ازینخرم آن جانی که با جانان به منزل می‌رود
در غمش دیوانه خواهد شد ز فردا زودترآنکه امروزش همی بینم که عاقل می‌رود
باز گردیدم که بنشینم به هجر او، ولیهر کجا می‌آیم آن صورت مقابل می‌رود
آشکارا آب چشم اوحدی دیدی که رفتاین زمان بینش که پنهان خونش از دل می‌رود