غزل شمارهٔ ۳۳۸
هر که با عارض زیبای تو خو کرده بودگر دمی با تو برآرد نه نکو کرده بود
گر به مشک ختنی میل کند عین خطاستهر که او چین سر زلف تو بو کرده بود
پیش چو گان سر زلف تو آن یارد گشتکه بر زخم جفا صبر چو گو کرده بود
بارها زلف تو، دانم، که بر روی تو خودشرح سودای مرا موی به مو کرده بود
کاسهٔ سر ز تمنای تو خالی نکنمو گرم کوزهگر از خاک سبو کرده بود
هر دلی کان نشود نرم بسوز غم تونه دلست آن، مگر از آهن و رو کرده بود
اوحدی گر ز فراق تو ننالد چه کند؟در همه عمر چو با وصل تو خو کرده بود