غزل شمارهٔ ۳۳۷
دل به خیالی دگر خانه جدا کرده بودورنه چنان منزلی از چه رها کرده بود؟
رفت ز پند خرد در وطن دام و ددتا بنماید به خود هر چه خدا کرده بود
معنی خود عرضه کرد بر من و دیدم دروصورت هر نقش کو بود و مرا کرده بود
در سفر هجر او تا نشود دل ملولباز ز هر جانبی روی فرا کرده بود
شد دل ما زین سفر کار کن و کارگرورنه به جایی دگر کار کجا کرده بود؟
گر چه به هر باغ بس لاله و گل ریختهورچه به هر خانه پر برگ و نوا کرده بود
دیده ز خاک درش هیچ هوایی نکرددید که جز باد نیست هر چه هوا کرده بود
این خرد ناسزا راه ندانست بردورنه رخش، هر چه کرد بس بسزا کرده بود
گر چه به نقدی که هست سود نکردم به دستخواجه، کرم کار تست، بنده خطا کرده بود
هیچ گرفتی نکرد بر غلط فعل مانسبت این فعلها گر چه بما کرده بود
کرد به طاعت بها: جنت وصل و لقالیک ببخشید باز، هر چه بها کرده بود
روی دل ما ندید، هیچ نیاورد یادزانچه تن ناخلف فوت و فنا کرده بود
عاشق دل خرقهای داشت ز سر ازلچون به ابد باز شد خرقه قبا کرده بود
عشق درآمد به کار و آخر و برداشت بارورنه خرد رنج تن جمله هبا کرده بود
مادر دوران به ما شربت مهری ندادتا پدر از بهر ما خود چه دعا کرده بود؟
میوهٔ دلها نشد جز سخن اوحدیکز همه باغ این درخت نشو و نما کرده بود