غزل شمارهٔ ۳۳۹
به سر زلف سیه دوش گره برزده بودخلق را آتش سوزنده به دل در زده بود
مرد را مردمک دیده به خون تر میکردعنبرین خال که بر برگ گل تر زده بود
حسن بالای چو سروش ز خرامیدن و خوابطعنه بر قامت شمشاد و صنوبر زده بود
سرو را پای فروشد به زمین همچون میخپیش بالاش، ز بس دست که بر سر زده بود
بر گذشت از من و سر چون به سوی من نگریستخونم از دل بچکانید، که نشتر زده بود
ناوک غمزه، که چشمش به من انداخت ز دوربر دل آمد سر پیکان، که برابر زده بود
چون کبوتر بتپیدم، که مرا غمزهٔ اوبه گمان مهرهٔ ابرو چو کبوتر زده بود
هر شکاری که بینداخت، به نرمی برداشتمگر این صید سراسیمه، که لاغر زده بود
ما خود آن زخم که بر سینهٔ مجروح آمدبه مسلمان ننمودیم، که کافر زده بود
نه شگفت از سر مجنون که فرو ریخت به خاکپیش ازاین بر دل لیلی که همین در زده بود؟
اشک سرخم مددی داد به هر وجه، ارنیغم او چهرهٔ زردم همه وا زر زده بود
طوطی عقل مرا بال به یک بار بریختبس که اندر هوس شکر او پر زده بود
گر بهم بر زده بینی سخنم، عیب مکنکاوحدی را غم دوشینه بهم برزده بود