گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۵

تا کی از هجر تو بی‌خواب و خورم باید بود؟به تو مشغول وز خود بی‌خبرم باید بود؟
چاره کردم که مگر درد تو بهتر گرددچو بتر شد، به ازین چاره گرم باید بود
در میان بندم ازان زلف سیه زناریاگر از دایره دین بدرم باید بود
دوستی کم نکنم، با تو پسر، ور به مثلدشمن مادر و خصم پدرم باید بود
نگذارم که به خورشید کنندت مانندور به جان منکر شمس و قمرم باید بود
نه به مهری که بریدی تو، ز دستت بدهمکه گرم سر ببری سر به سرم باید بود
من که جز قصهٔ عشق تو ندانم سمریاوحدی وار به عالم سمرم باید بود