غزل شمارهٔ ۳۲۶
دوشم از وصل کار چون زر بودتا به روز آن نگار در بر بود
جام در دست و یار در پهلوعشق در جان و شور در سر بود
گل و شکر بهم فرو کردهوز دگر چیزها که در خور بود
با چنان رخ ز گل که گوید باز؟با چنان لب چه جای شکر بود؟
زلف مشکین بر آتش رخ اوخوشتر از صد هزار عنبر بود
من و دلدار و مطربی سه به سهچارمی حارسی که بردر بود
شب کوتاه روز ما بر کردور نه بس کار ها میسر بود
مطرب از شعرها که میپرداختسخن اوحدی عجب تر بود
گر چه عیسی دمی نمود او نیزنیم شب در میانه سر خر بود