گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۲

آنرا که چون تو لاله رخی در سرا بودمیلش به دیدن گل و سوسن چرا بود؟
سرو و سمن به قد تو مانند و روی توگر سرو با کلاه و سمن در قبا بود
در پای خود کشی به ستم هر دمی مرابیچاره عاشقی که به دست شما بود
با این کمان و دست که ما راست، پیش توگر تیر بر نشانه زنیم از قضا بود
باری روا کن از دهن خویش کام منزان پس گرم به جور بسوزی روا بود
یا زلف را مهل که کند قصد خون منیا بوسه‌ای بده که مرا خون بها بود
یک دم دلم ز درد تو خالی نمی‌شودمن دل ندیده‌ام که چنین مبتلا بود
گویی: به صبر چاره کن این روز عشق راآخر به روز عشق صبوری کجا بود؟
نام دوا مبر بر عاشق، که مرگ بهرنجور عشق را که نظر بر دوا بود
گفتی: شنیده‌ام سخن اوحدی، عجب!کس چشم آن نداشت که گوشت به ما بود
گر زانکه خون من بخوری از تو طرفه نیستکان کو غم شما خورد اینش سزا بود