غزل شمارهٔ ۳۲۱
ز دور ار ترا ناتوانی ببیندتنی مرده باشد، که جانی ببیند
کجا گنجد اندر زمین؟ عاشقی کورخت را به شادی زمانی ببیند
کسی را رسد لاف گردن کشیدنکه سر بر چنان آستانی ببیند
غریبی که شد شهر بند غم توعجب گرد گر خان و مانی ببیند!
دل من سبک چون نگردد ز غیرت؟که هر دم ترا با گرانی ببیند
سر باغ و بستان نباشد کسی راکه همچون تو سرو روانی ببیند
مران اوحدی را ز پیشت چه باشد؟که او هم ز وصلت نشانی ببیند