گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۲

گر کسی در عشق آهی می‌کندتا نپنداری گناهی می‌کند
بیدلی گر می‌کند جایی نظرصنع یزدان را نگاهی می‌کند
با دم صاحبدلان خواری مکنکان نفس کار سپاهی می‌کند
آنکه سنگی می‌نهد در راه مااز برای خویش چاهی می‌کند
گر بنالد خسته‌ای معذور دارزحمتی دارد، که آهی می‌کند
عشق را آن کو سپه سازد به عقلدفع کوهی را به کاهی می‌کند
گر کند رندی نظر بازی، رواستمحتسب هم گاه‌گاهی می‌کند
یک دم از خاطر فراموشم نشدآنکه یادم هر به ماهی می‌کند
چند نالیدم و آن بت خود نگفت:کین تضرع دادخواهی می‌کند
اوحدی را گر چه از غم بیمهاستهم به امیدش پناهی می‌کند
اشتر حاجی نمی‌داند که چیست؟بار بر پشتست و راهی می‌کند