گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۱

نی بین که چون به درد فغانی همی کند؟هر دم ز عشق ناله بسانی همی کند
او را همی زنند به صد دست در جهانوز زیر لب دعای جهانی همی کند
سر بسته سر سینهٔ عشق بی‌نوااز نی شنو، که راست بیانی همی کند
بادیش در سرست و هوایی همی پزددستیش بر دلست و فغانی همی کند
راهی همی زند دل عشاق را وزانبر چهره‌شان ز اشک نشانی همی کند
گاه از گرفت و گیر بلایی همی کشدگه با گشاد و بست قرانی همی کند
هر ساعتیش راه روان می‌دهند و اودم در کشیده جذب روانی همی کند
آن بی‌زبان پردهن ساده بین که چونهر دم حکایتی به زبانی همی کند؟
دف هر زمان چو نی سرانگشت می‌گزدزان فتنها که نی به زمانی همی کند
در جان نشست هر چه ز دل گفت دم بدمصید دلی و غارت جانی همی کند
چون اوحدی ز زخم پراگنده پیر شدو آن پیر بین که کار جوانی همی کند