گنج

غزل شمارهٔ ۳۱۳

جماعتی که مرا توبه کار می‌خوانندز عشق توبه بکردم، بگوی: تا دانند
به بند عشق چو شد پای تا سرم بستهبه پند عقلم ازین کار منع نتوانند
ولایتیست دل و عشق آن صنم سلطاندر آن ولایت باقی گدای سلطانند
مکونات جهان را تو قطرها پندارکه آب خویش به دریای عشق می‌رانند
مجاهدان طلب را چو کاروان سلوکبه کوی عشق درآید، شتر بخوابانند
اگر نه سلسله جنبانشان بود شوقیستارگان سپهر از روش فرو مانند
خبر ز عشق ندارد وجود مدعیانهمیشه در پی انکار اوحدی زانند