گنج

غزل شمارهٔ ۳۰۱

دل به کسی سپرده‌ام کو همه قصد جان کندکام کسی روا نکرد، اشک بسی روان کند
هر که بدید کار ما وین رخ زرد زار ماگفت که: در دیار ما جور چنین فلان کند
حجت بندگی بدو، دارم از اعتراف خودبی‌خبرست مدعی، هر چه جزین بیان کند
گفت:وفا کنم، دلا، هر چه بگوید آن پریبر همه گوش کن ولی این مشنو که آن کند
زلف دراز دست را بند نهاد چند پیور بخودش فرو هلد بار دگر چنان کند
من سخن جفای او با همه گفته‌ام، ولیپند نگیرد اوحدی، تا دل و دین در آن کند