غزل شمارهٔ ۳۰۰
هر نفسی عشق او بیدل و دینم کندآتش سودای او خاک زمینم کند
نور بپاشد ز روی، باز بپوشد به مویبیدل از آن میشوم، عاشق ازینم کند
تا بگشایم به دم، بند طلسم قدمنام بزرگین خود نقش نگینم کند
گر بگزیند مرا از پی کشتن بودزان نشود شادمان دل که گزینم کند
گر بگشایم ز لب مهر خموشی دمیروی چو مهرش سبک میل به کینم کند
رخ چو به کار آورم، طاق دو ابروی اوبا غم و با درد خود جفت و قرینم کند
هر غم و رنجی که هست بر دل من مینهداین همه دانی که چه؟ تا همه بینم کند
هم شب اول که دل طرهٔ او دید ، گفت:زلف کمند افگنش قصد کمینم کند
چون به کمان غمش دست کشیدن برمآخر کار، اوحدی، در پی اینم کند