غزل شمارهٔ ۲۹۹
هر زمان آشفتهدل نامم کندبا دل آشفته در دامم کند
چون شود راز دل من آشکاربعد ازان پوشیده پیغامم کند
گر به بزم عشق بنشاند مراپاسبان خویش بر بامم کند
تا نبیند دیدهٔ من روی غیربادهٔ توحید در کامم کند
تا نبینم نیز روی او به خوابسالها بیخواب و آرامم کند
از برای وصف روی خویشتنشهرهٔ آفاق و ایامم کند
گاه بهتر دارد از خاصان مراگاه سرگردانتر از عامم کند
گر بخواهد تا: بگردد رای منروی در لوح الف لامم کند
تا که ننشیند زمانی آتشمهم نشین بادهٔ خامم کند
چون شود کم عشق من، عشقی دگربا شراب لعل در جامم کند
از برای آنکه بفریبد مراپیش خلق اعزاز و اکرامم کند
چون بخواهد سوختن در دوستیآزمایشها به دشنامم کند
چشم را گر حیرتی آرد به رویگوش بر آواز الهامم کند
چون نماند قوتم در پای و گامدست گیرد زود و در گامم کند
تا نباشم بیحدیث آن غزالدر غزلها اوحدی نامم کند