گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۸

کرا بر تو فرستم که شرح حال کند؟به نام من ز لبت بوسه‌ای سؤال کند؟
دلم قرین غم و درد و رنج و غصه شودچو یاد آن لب و رخسار و زلف و خال کند
نه محرمی که لبم نامهٔ بلا خواندنه همدمی که دلم قصهٔ وصال کند
نیامدست مرا در خیال جز رخ تواگر چه نرگس مستت جزین خیال کند
مرا دلیست سراسیمه در ارادت توکه از سماع حدیث تو وجد و حال کند
به گرد روی چو ماهت ز زلف می‌بینمشبی دراز، که روز مرا چو سال کند
اگر چه بار غم خود تو سهل پندارینه هم‌دلیش بباید که احتمال کند؟
ز سیم اشک مرا دامنیست مالامالولی رخ تو کجا التفات مال کند؟
به دیدنی ز تو راضی شدیم و غمزهٔ توامید نیست که آن نیز را حلال کند
ز بار هجر تو گشت اوحدی شکسته، مگردوای خویش به دیدار آن جمال کند