گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۷

جرعه مده، که وقت شد اشتر من که عف کندنقل منه، که او دگر کم سخن علف کند
اشتر من به ناخوشی سر ننهد گرش کشیای که مهار می‌کشی، عفو کنش چو عف کند
شور سرست و خیره سر، خار گرست و شیره خورمحو شوند شور و شر، آتش او چو تف کند
گر به گزش در افگنی، سنگ و گزت بهم زندور به رزش در آوری، غوره و رز تلف کند
کار دلم ز دست شد، می‌خور و می‌پرست شدناخردی که مست شد، کی خردش خلف کند؟
بر شترست رخت من، ای دل نیک بخت منایست مکن، چو قافله روی در آنطرف کند
آن عربی سوار ما، گر طلبد شکار ماتن بر تیر و شست او دیده و جان هدف کند
تا ز پی این پیادگان، باز جهند و مادگانبانگ زن آن دلیل را، تا صفت نجف کند
آن صنم قریش کو؟ مایهٔ کام و عیش کو؟تا من خوف دیده را،دعوت « لاتخف» کند
بر عرفات حضرتش، من چو وقوف یافتمکیست که در حضور من دعوی« من عرف» کند؟
مطرب اوحدی، بخوان این غزل از زبان اوتا دل و جان خویش را بر سر نای و دف کند