غزل شمارهٔ ۲۹۶
چون ز بغداد و لب دجله دلم یاد کنددامنم را چو لب دجلهٔ بغداد کند
هیچ کس نیست که از یار سفر کردهٔ منبرساند خبری خیر و دلم شاد کند
هرگز از یاد من خسته فراموش نشدآنکه هرگز نتواند که مرا یاد کند
هجر داغیست که گر بر جگر کوه نهندسنگ بر سینه زنان آید و فریاد کند
خانهٔ عمر مرا عشق ز بنیاد بکندعشق باشد که چنین کار به بنیاد کند
آنکه خون دل من ریخت ز بیداد و برفتکاج باز آید و خون ریزد و بیداد کند
چه غم از شاه و چه اندیشه ز خسرو باشد؟گر به شیرین رسد آن ناله که فرهاد کند
باد بر گلبن این باغ گلی را نگذاشتکز نسیمش دلم از بند غم آزاد کند
اوحدی چون که از آن خرمن گل دورافتادخرمن عمر، ضروریست، که بر باد کند