گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۵

آن نه من باشم که چون میرم به تابوتم برندیا به دوش و سر خراب و مست و مبهوتم برند
مثل زر خالص برون آیم ز آتش، گردرواز برای آزمایش همچو یاقوتم برند
مشتری قوسی نهادست از برای بزم منتا بسان آفتاب از دلو در حوتم برند
از جوان بختی که هستم وقت پیوستن به حقننگ دارم گر ز راه چرخ فرتوتم برند
بر فلک بینی صعود روح پاکم، زهره وارفی‌المثل صد نوبت ار در چاه هاروتم برند
چون اله خویش را تقدیس کردم سال‌هاپس مرا می‌زیبد ار بر قدس لاهوتم برند
نیستم ز آنها در آن گیتی که بر کاخ بهشتچون طفیلی از برای خرقه و قوتم برند
هر کجا من خوان معنی گسترم، کروبیانطرفه نبود گر به میکائیل سرغوتم برند
ایهاالناس، اوحدی وار الوداعی می‌زنمزانکه وقت آمد کزین زندان ناسوتم برند