گنج

غزل شمارهٔ ۲۹۳

تو آفتابی و خلقت چو سایه بر اثرندکز آستان تو چون سایه در نمی‌گذرند
چو تیر غمزه زنی بر برابرند آماجچو تیغ فتنه کشی در مقابلش سپرند
غم تو قوت دل خویش ساختند چنانکه گردمی نبود خون خویشتن بخورند
هزار قافله سر گشته شد ز هر جانببدان امید که راهی به جانب تو برند
به بوی آنکه ببینند سایهٔ تو ز دورچو سایه کوی به کوی و چو باد در بدرند
چو دامن تو نیاید به دست درمان چیستبه غیر از آنکه گریبان خویشتن بدرند
اگر تو قصد دل اوحدی کنی دل چیست؟سزد که جان بفروشند و چون تویی بخرند