غزل شمارهٔ ۲۹۲
دوشم از کوی مغان دست به دست آوردنداز خرابات سوی صومعه مست آوردند
هیچ میخواره ندارد طمع حور و بهشتاین بشارت به من باده پرست آوردند
ساقیانش، ز می عشق چو گردیدم مستبه می دیگرم از نیست به هست آوردند
زلف و خال و خط خوبان همه رنجست، آنهااز کجا این همه تشویش به دست آوردند؟
این شگرفان که نگنجند در آفاق از حسندر چنین سینهٔ تنگ از چه نشست آوردند؟
قلب سالوس و ریا را نشکستند درستمگر این قوم که در زلف شکست آوردند
اوحدی را چو ازین دایره دیدند برونزود در حلقهٔ آن زلف چو شست آوردند