غزل شمارهٔ ۲۸۰
کیست کز آن بت بمن خبر برساند؟گر نبود نامهای، زبر برساند
گرم روی کو؟ که پیش این نفس سردخشک سلامی به چشم تر برساند
بوسه دهم آستین آنکه سر منباز بر آن آستان در برساند
باد تواند درو رسید، سلامشمن برسانم به باد، اگر برساند
زان سر زلف، ار چه نشنود سخن منهر چه شنیدست سر به سر برساند
حال بنا گوش او به شرح بگویدچونکه به گوشم رسد، دگر برساند
بر در شیرین، چو دید حالت فرهادقصهٔ افتادن از کمر برساند
کیست که مشتاق را دو دست بگیرد؟وز پی هجران به یک دگر برساند
دل به صبا دادم و نبرد سلامیجان بدهم، تا که بیجگر برساند
از لبش آن بوی دل شکر چو رسانیداز دهنش نیز گل شکر برساند
باد صبا را هزار بار چو گفتم:یک سخن اوحدی مگر برساند