گنج

غزل شمارهٔ ۲۸۱

هر که در حلقهٔ زلف تو گرفتار بماندهمچو من سوخته و خسته دل و زار بماند
دل من، کو گرو مهر ببرد از همه کساز دغا باختن چشم تو عیار بماند
عمر من در سرکار تو رود، می‌دانمخود پدیدست که: از عمر چه مقدار بماند؟
اگر از پای در آییم به سر باید رفتننشینیم که دست طلب از کار بماند
خرقه پوشیده که زنار بیندازد گبرمن به می خرقه گرو کردم و زنار بماند
هیچ شک نیست که: بسیار بماند سخنمسخن سوختگان بود که بسیار بماند
اوحدی، خون دلت گر بخورد دوست مرنجتا نگویند که: از یار دل یار بماند