غزل شمارهٔ ۲۷۹
رخ تو به جز جور و خواری ندانددل من به جز بردباری نداند
ز بی یارمندی بنالند مردممن از یارمندی، که یاری نداند
ز روزم چه پرسی؟ که چشم ترمنبجز رنگ شبهای تاری نداند
من از داغ هجر تو هردم به نوعیبگریم، که ابر بهاری نداند
چنان نقش رویت گرفتست چشممکه نقش منش پیش داری نداند
ز پیش دلم شادمانی چه جویی؟که غم دید و جز سوگواری نداند
دلم دانشی کز جهان کرد حاصلگران نیز یادش نیاری نداند
ز عشق تو زارند خلقی ولیکنکس این شیوه فریاد و زاری نداند
روانم ز جور لبت چون نسوزد؟که با اوحدی سازگاری نداند