غزل شمارهٔ ۲۷۸
سر نگردانم ازو، گر به سرم گرداندبنهم گردن، اگر خاک درم گرداند
نه چنان بستهٔ مهرم که بپیچانم رخوقت شمشیر زدن گر سپرم گرداند
روی بنمود و چو مشتاق شدم، بار دگرباز پوشید، که مشتاق ترم گرداند
گاه آنست که: یاد لب شیرینش بازهمچو فرهاد به کوه و کمرم گرداند
ای نسیم سحر، از خود به فغانم، برسانخبر او، که ز خود بیخبرم گرداند
پیش ازینم خبر از پا و سر خود میبودوقت آنست که بیپا و سرم گرداند
اوحدی در غمش ار ناله چنین خواهد کردزود باشد که به گیتی سمرم گرداند