غزل شمارهٔ ۲۵۵
دل اسیر حلقهٔ آن زلف چون زنحیر شدتن ز استیلای هجر آن پریرخ پیر شد
چون کمان بشکست پشت عالیم را در فراقنوک مژگانش ز بهر کشتن من تیر شد
نیست جز سودای زلف همچو قیرش در سرماز برای آن تنم چون موی و دل چون قیر شد
دوش میگفتم: برون آیم، بگیرم دامنشآب چشم من روانی رفت و دامن گیر شد
یک شب از شبهای هجران زلف او دیدم به خواببعد از آن عمر درازم در سر تعبیر شد
چون غلامان جان من بر لب ز تلخی میرسیددشمن من بر لب شیرین او چون میر شد
همچو زر شد کار بسیاران ز لعل او ولیاوحدی را ناله از سودای او چون زیر شد