غزل شمارهٔ ۲۵۴
خواهم شبی بر آن دهن تنگ میر شدکامشب مرا تعلق او در ضمیر شد
این باد زلف اوست که باد بنفشه بردوین خاک کوی او که نسیمش عبیر شد
از هجر آن پری که خمیرم ز خاک اوستخاک جهان ز خون دو چشمم خمیر شد
مهر خود از دلم، دگران گو: برون بریدکم در درون محبت او جایگیر شد
در جان دوست هیچ اثر خود نمیکندآن نالها که از دل من بر اثیر شد
ای مدعی، دگر به خلاصش نظر مدارمرغی، که صید آن صنم بینظیر شد
گر زخم تیر غمزهٔ خوبان ندیدهایاز اوحدی شنو، که درین درد پیر شد