گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۶

کمان مهر ترا چرخ چنبری نکشدفروغ روی ترا جرم مشتری نکشد
چنین که چشم تو آهنگ دین من داردحدیث من چه کند؟ گر به کافری نکشد
به گرد کوی تو دیوانه‌وار کی گردمگرم کمند دو زلف تو، ای پری، نکشد
بدان صفت که کمر در میان کشید ترامیان ما عجبست ار به داوری نکشد!
گرم چو عود نخواهی نشاند بر آتشبه باد گوی که: آن زلف عنبری نکشد
دلم به جان غم عشق تو میکشد، تا هستولی تنم ز ضعیفی و لاغری نکشد
به وصف روی منیر تو اوحدی پس ازینسفینها بنویسد، که انوری نکشد