غزل شمارهٔ ۲۳۱
بهار و باغ با ترکان گل رخسار خوش باشدشراب تلخ با خوبان شیرین کار خوش باشد
برون شهر، با یاران، شب مهتاب در صحراقدح در دست و مطرب مست و ساقی یار خوش باشد
میان باغ و طرف جوی و پای سرو و پیش گلطرب در جان و می در جام و گل بر بار خوش باشد
سماع مطرب اندر گوش و دست یار در گردنچمان اندر چمن مستانه فرزینوار خوش باشد
دمادم بادهای لعل کردن نوش و نقلش راپیاپی بوسهازان لعل شکر بار خوش باشد
چنین شب ، گر مجال افتد که با دلدار بنشینیشب قدرست و شبهای چنین بیدار خوش باشد
رفیقانم به صحرا میبرند از شهر و میدانمکه صحرا نیز هم با یاد آن دلدار خوش باشد
چو باشد باده و مطرب، پریرویی به دست آورکه هر جایی که این حاضر بود ناچار خوش باشد
کرا پروای باغ امروز؟ بیدیدار روی اوکه فردا باغ جنت نیز با دیدار خوش باشد
مگو، ای اوحدی، جز وصف عشق و قصهٔ مستیکه هر کو شعر میگوید بدین هنجار خوش باشد
می و معشوقه و گل را چه داند قدر؟ هر خامیکه این معنی به چشم عاشقان زار خوش باشد